ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا



تصمیم داشتم بیام و از خاطرات سفر کربلا بگم، از ابوجعفر، از دریاچه ی توی حیاطش! از ابوعلی، از خود علی، وقتی سر مرز برای چند ثانیه گم شد!

ولی انگار تقدیر اینجوری رقم خورد که بیام و از دست گچ گرفته ی علی بگم! ازین که چطور بخاطر کنجکاوی برای پیداکردن مهرها، چهارتا کشو چوبی فوق سنگین رو به انضمام چرخ خیاطی و اتو، روی خودش انداخت و فقط خدای حسین بود که بچمونو دوباره بهمون برگردوند و خیلی بهمون رحم کرد که فقط استخون کوچولوی دستش ترک برداشت و به یه گچ آبی ختم شد.

خیلی عجیبه که گاهی وقتا بعضی چیزا به آدم الهام میشه و من از صبح انگار یکی دم گوشم مدام میخوند که این کشوها امروز میفته زمین! درحالی که بازی کردن با مهرهای داخل این کشو، کار هرروزه ی پسر ماست.هیچ وقت اینجور احساس خطر نمیکردم، چندبار بچه رو از کشو دور کردم، ولی انگار بعضی اتفاقا باید و حتما باید بیفته!


از مزایای زندگی با بچه ی کوچیکه اینه که آدم می‌فهمه چقدر بشر ضعیف و ناتوانه! که حتی از پس کوچکترین کارهاش برنمیاد، تا چند دقیقه مادر خودشو اطرافش نبینه، احساس ناامنی می‌کنه و صدا میزند آمّا. آمّا‌.

و جالبه که همین آدم وقتی به اصطلاح آدم میشه و زور بازویی بهم میزنه، بکلی یادش می‌ره چه موجود بی خاصیتی بوده! کسی بوده که حتی جاشم ننه براش عوض می‌کرده!

خدا وقتی این ناسپاسی های ما رو میبینه، میگه:

 یا ایها الانسان! ما غرّک بربّک الکریم،» ای انسان ناچیز! چی شد که یهویی برا ما شاخ شدی؟ برا خدا الدورم بولدورم درمیاری؟ (حالا ممکنه بعضیامون بظاهر اولدورم و اینا درنیاریم، ولی با گناهانمون همین کار رو میکنیم در واقع) 

الذی خلقک فسواک فعدلک» همون خدایی که تو رو آفرید، خوشگل موشکلت کرد، همونی که آدمت کرد!

فی ایّ صورة ماشاء رکّبک» به اون شکلی که خواست تو رو از پدرومادرت ترکیب کرد، حالا که این آش شله قلمکار از آب در اومدی، یه کم شخصیت داشته باش! خدای به این بزرگواری رو ناسپاسی نکن.



پ.ن۱: مفهوم آیات بعدی هم اینه که درسته خدای تو کریمه، هرچی هم سطح پایین بازی دربیاری، بازم روزی تو رو توی دنیا میده، ولی یه فرشته هایی هم گذاشته که اعمالت رو ثبت میکنن، مواظبتن، حواست به روز جزا هم باشه.

پ.ن۲: خدا در ذهن مترجم یه کم تند صحبت کرده! شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

و.ن۳: مخاطب همه این حرفا خودم بود، من و خدا باهم این حرفا رو نداریم، خدایی نکرده اسائه ادب به بزرگواران نشده باشه :)




پارسال همین موقع ها بود، داشتیم با موتور، میدون معلم رو دور میزدیم، که یهو چشمم افتاد به نرگسای گل فروشی دور میدون، ناگهان عنان از کف دادم و جیغ زدم: نرگس اومده! نرگس اومده!»

حضرت آقا ترسید! فرمون موتور تو دستش لغزید، نزدیک بود موتور منحرف بشه! فرمون رو کنترل کرد و با چشمانی گردشده نگاه کرد به اینور اونور. گفت کی؟ چی؟ کو؟ نرگس کیه؟! 

من که تازه فهمیده بودم چطور بی مقدمه احساساتی شدم، زدم زیر خنده، گفتم گل نرگس رو میگم، گل فروشی گل نرگس آورده!

برگشت یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت چت میشه تو دختر؟؟ ترسیدم بخدا.

تا کلی وقت سوژه خنده مون بود.


 دیروز باز چشمم خورد به نرگسای تازه ی گل فروشی، یهو گفتم با شیطنت نرگس اومده! حضرت آقا برگشت بازم عاقل اندر سفیه نگاهم کرد، این بار دیگه نترسیده بود، لباشو یه جوری کرده بود که بگه حقه ت دیگه قدیمی شده، گولتو نمیخورم:))



پ.ن1: گل نرگس همیشه منو به وجد میاره.

نرگس که میبینم یاد روزی میفتم که از بیمارستان برگشته بودم و برای اولین بار بود که علی پاش رو میذاشت تو خونمون. و من اعصابم از سر دعوای خونین با حسابدار بیمارستان، خرد و خمیر بود که یهو حضرت آقا جیم شد و لحظاتی بعد با یه دسته گل نرگس برگشت. انقدر ذوق کردم که کلا قضیه دعوا رو فراموش کردم!


پ.ن2: این گل فروش سر میدون معلم خیلی نامرده، میدونه من عاشق نرگسم، گلاشو میذاره بیرون جوری که از هفتاد و دوتن قم هم رد بشی بوش بیاد!


پ.ن3: دیگه دیس لایک نمیخورم. فک کنم دیسلایکیه قطع دنبالم زده. توروبوخودا هرکی بودی بیا باز دیسلایک کن!!! من نیاز دارم به دیسلایکای تو :((




میگن یکی از بالاترین لذتهای بهشت، دیدار مومنان با همدیگه است. 

تو چندتا آیه از قرآن داریم که "علی سررٍ متقابلین" یا "علی سررٍ مصفوفه" 

: بهشتیان روی تختهایی روبروی هم میشینن.

اصلا انگار نگاه به هم میکنن و کیف میکنن. فقط ذات همین نگاه کردن خودش یکی از لذتهای بزرگ بهشته. صحبت کردن باهم که دیگه لذت بالاتره

 

یه وجه نازلتر همین موضوع هم توی دنیا هست. برای دیدار مومنان هم چنین لذتی وجود داره. و همینه که ما آدما وقتی کسی رو دوست داریم، دلمون برا هم تنگ میشه و میخایم زود به زود همدیگه رو ببینیم.

مثلا بعد از حدود یک سال که از آخرین تماس رفیقت میگذره، و تو مدام به خودت گفتی امروز دیگه زنگ میزنی به عاطفه و حالشو میپرسی! و نمیرسی زنگ بزنی.

یک ماه بعد رو تخته وایت بردت مینویسی: "زنگ به عاطفه" و باز نمیرسی

دوماه بعد یادآور میزنی تو گوشی: "زنگ به عاطفه حتما حتما" و باز . 

آخرش بعد از یکسال پیامش میدی که کجایی دختر! دلتنگتم. بچه ت خواب که نیست زنگت بزنم.

و اون خودش سریع زنگ میزنه.

و انقدر ذوق کرده از شنیدن صدات که انگار دنیا رو بهش دادن. نمیتونه ذوقش رو از پشت گوشی پنهان کنه.

 

میگی: چطوری عاطفه؟ 

میگه: الهی قربونت برمممم

 

-خوبی؟ پسر گلت خوبه؟

-الهی فدات بشم سادات!

 

-خب بسه دیگه انقدر قربون صدقه من نرو! بیا ببینمت

-چشم عزیزدلم قربونت برم :| :| :| 

 

-قربون عمت بری!

-  :))))) فدات بشم من.

 


پ.ن1: عاطفه رو خیلی دوست دارم. فقط به خاطر دل پاک و زلالش. شاید از خیلی نظرها باهم تفاهم نداشته باشیم ولی انقدر زلاله که دلم نمیاد همچین رفیق پاکی رو از دست بدم. قدر رفاقتامونو داشته باشیم

 

پ.ن2:وقتی دیدار یه رفیق عادی همچین شعفی به آدم میده، دیگه ببینید وقتی تو بهشت جمال زیبای حضرات معصومین، پیامبر خوبی ها، امیرالمومنین و اولادشونو ببینیم چطوری میشیم! اصلا گلوله انرژی و نور میشیم :) ان شالله 

 


امروز میخوام دقت کنم تو کارهای روزمره ام؛

ببینم چقدر از کارهام لغو و بیهوده است.

 چقدرش هیج دردی رو ازم دوا نمیکنه.

چقدرش وقت کارهای مفید دیگه رو پر میکنه که من به اونا نمیرسم.

میخوام امروز یه خونه تی ذهنی داشته باشم.



نتیجه متعاقباً اعلام خواهد شد.


تازگیا دچار یه بیماریِ حادِ مغزی شدم. یه صداهایی تو سرم میاد

مثلا سر صبح پا میشم نماز بخونم، درحالیکه پلکهام هر کدوم یه من وزن پیدا کردن و از هم باز نمیشن و میرم سمت روشویی تا وضو بگیرم، یه موسیقی جلف مدام توی مغزم پلی میشه و یه بچه میخونه: "دکتر بُنم، یه پاستیل. خواستنی ام به چند دلیل!." 

به همین سوی چراغ عین هر روز صبح، سر وضوم میخونه، سر نمازم میخونه، میام بخوابم باز میخونه! بچه یه دقیقه خفه شو بذار نمازمو بزنم به کمرم!

آخه چی از جون ما میخوای صداوسیما!؟ روانیمون کردی رفت، مرض مغزی گرفتیم! بس کن دیگه تبلیغات رو :/


من جدا نگران حسن هستم!

همش میگم یه وقت اون وسط از خنده غش نکنه، صندلیش از پشت سر بخوره زمین، نعلینش بره هوا، آبرومون بره جلو اون یارو مو زرده!


خودتو جمع کن حسن! ما آبرو داریم!



جدی اگه چیزی انقد خنده داره، بگن همه ملت باهم بخندیم!

کلیک 



حضرت آقا: دوتا قند برندار، یکی بسه.

سید محمد: نه من دوتا قند میخوام.

حضرت آقا: (سکوت و نگاه)

سید محمد: (کمی مکث. کمی فکر.) دایی! آخه الان بیشتر مردم دوقنده شدن!!

زندایی(که من باشم): محمد! دوقنده دیگه چیه؟

سید محمد: یعنی چاییشونو با دوتا قند میخورن.


ما هیچ. ما نگاه.



پ.ن1: امان از دست این دایناسورای دهه نودی، که برای توجیه کار خودشون، چه واژه ها که نمیسازن! منو یاد بعضی دولتمردا انداخت که برای موجه جلوه دادن کارشون، از مردم مایه میذارن!


پ.ن2: بنطرتون معرفیش کنیم به دکتر حداد عادل، برای کار تو فرهنگستان ادب پارسی؟!


پ.ن3: حضرت آقا اینجور موقعا با اشاره ی خاصی به من میگه: سیده دیگه سیده!!


والا ما امسال قصد داشتیم بریم یه کادوی گرون قیمت برا روز مرد بخریم

صد حیف!

لعنت به تو کرونا!



پ.ن۱: همچین میگن از خونه بیرون نیاید انگار که ما عرض سال جاده ی شمال رو گرفتیم داریم میریم صفاسیتی! ما که سایپا ماشینمونو قرنطینه کرده، همش تو خونه ایم، این یه ماهم روش! 
پ.ن۲: دیسلایکیم سرش شلوغه وقت نمیکنه بیاد دیسلایک بزنه، دیسلایکی جون کاری چیزی داشتی تعارف نکنیا! 




اصولا علی که سرما میخوره، میبرمش پزشک اطفال. 

اگه خدایی نکرده عفونت خاص و زیادی داشته باشه که نسخه ی پزشک رو تمام و کمال اجرا میکنم. 

ولی اگه بگه : "عععیییی. نه. خیلی عفونت نداره. " و شل و ول بنویسه چرک خشک کن، خودم نسخه رو عوض میکنم :| 

سفکسیمِ موردنظر رو حذف کرده و به جاش دمکرده ی آویشن-بنفشه به انضمام مقداری چهارتخمه میگنجونم توی نسخه. 

یعنی اگه نسخه ی ترکیبیِ من و دکتر رو ببینید این میشه:

شربت سرماخوردگی: هر هشت ساعت
شربت سیتریزین: هر شب
آویشن و بنفشه: هر چندساعت یکبار!
چهارتخمه: هر صبح
مالوندن روغن بنفشه به پیشانیِ کودک: هرشب قبل از خواب!


اصلا شاید "احیای طب سنتی و ترکیب طب نوین و طب سنتی" که مدنظر حضرت آقاست، همین کار منه :| (به قول زینب اَکَلی : کودکانه ی الکی)




هیچ کس مثل تو، نتونست به من صبر و توکل رو بیاموزه

هیچکس چون تو، نتونست دست منو بگیره و با واژه ی شکیبایی آشنام کنه

تو خیلی چیزا به من یاد دادی.

من با توو یاد گرفتم که مثل ایوب صبور باشم.

بعد از تو فهمیدم که خوبرویان چقدر بی وفان.

فهمیدم که خیلی ساده لوح و احساساتی بودم که حرفاتو باور کردم و رو قولت حساب کردم. 

تو با لبخندت، با اون نگاه نافذت، با اون حرفای قشنگت منو خام کردی

الان دو ماه از وعده ای که کردی داره میگذره ولی هرروز داری امروز و فردام میکنی!

لعنتی!

ای به تو قبر اون وجدان نداشته ت صلوات!

جون عمه ت اون لگن ثبت نامی ما رو تحویلمون بده تا نرفتم اداره صنایع ازت شکایت کنم!

با تشکر .


(قسمتی از مکالمه ی خیالیِ من با سایپا)


پ.ن: خواهشا جون هرکی دوست دارید به سایپا اعتماد نکنید، ما رو آینه عبرت بدونید که قرار بوده از برج شش یک ماهه ماشین رو تحویلمون بدن و تازه امروز فهمیدیم تا عید خبری از ماشین نیست! خدا ازت نگذره سایپا!



نشسته بودیم دور هم، حرف انتخابات شد، شوهر‍ِ خواهرشوهر (که اصولا نود درصد حرفاش شوخیه) گفت: ما که جمعه میریم بادرود، هم رای میدیم، هم زیارت میکنیم، هم ناهار میخوریم، هم صد تومن پول میگیریم و میایم.

همه خندیدن، منم کلا نگرفتم منظورشو و به شوخی برداشت کردم.

تا اینکه دیروز آبجی مریم (که شوهرش کارمند یه شرکتِ خودروسازی خودروهای مطمئن و بی کیفیته) میگفت تو شرکتِ خودروسازی شون، ثبت نام میکردن برای رای، میبرن بادرود، چهارصد تومنم پول میدن! میگفت چهل نفر ثبت نام کردن که برن رای بدن! یعنی تو روزِ روشن اتوبوس پر میکنن میبرن!

حالا یهو دوزاریم افتاد که شوهرِ خواهرشوهر درمورد چی حرف میزد!



پ.ن۱: عطشِ خدمت به خلق الله بعضیا رو هلاک کرده، دیگه داره به هر دری میزنن که خودشونو فدای مردم کنن!
پ ن۲: اینکه کاندید ِ موردنظر چقدر پشتش گرمه که همه میدونن داره رای میخره و همچنان کار خودشو میکنه یه طرف قضیه ست، یه طرفِ قضیه هم اون نامسلمونایی هستن که بخاطر یه مشت ریال، دنیا و آخرت خودشونو میفروشن، کرسی های مجلس رو هم  با وجودِ نجسِ اینا به گند میکشن. 
پ ن۳: آدم میمونه اینا که اینجور دارن خرج میکنن برای رفتن به مجلس، قراره بعدا چقدر بخورن که اینهمه هزینه جبران بشه، تازه سودم بده! خدایا به تو پناه میبریم از مجلسِ فاسد

این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته.

یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فی میکنه!

مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضرت آقا میگفتم که چه خوبه که علی انقدر میونه ش با کتاباش خوبه! اصلا کتاب رو پاره نمیکنه، بریم دوسه تا کتاب دیگه براش بخریم.

 به همین سوی چراغ، به 24 ساعت نکشید که کتاب قصه ش رو ریز ریز و جرواجر کرد! جوری که مجبور شدم همه تکه هاش رو بریزم تو سطل آشغال! و موقع صفحات از عرض و طول، جوری با تعجب نگاهشون میکرد کأنه رابرت کخ، واکسن سل رو کشف کرده! براش عجیب بود که سنجابه و موشه اینجوری تو یه صدم ثانیه از هم جدا بشن.


یا مثلا وقتی که عمه ش میگه: چه عجب! علی یه دقیقه نشسته! و این بار منم که دست بر سر میکوبم که تو رو خدا نگووو! نقی نقوو. نگو نگی!  و دقیقا در همون ثانیه علی از جا میپره میره سر میکنه تو هفتاد تا سوراخ خونه، پشت وارو میزنه، دست میکنه چش و چارمون رو میریزه کف اتاق! اصلا زامبی میشه!

و من جوری متاسف طور نگاه به خواهرشوهر میکنم که بهش بفهمونم الحق که هرچی درمورد عمه ها میگن راس میگن!


نمیدونم چقد این موضوع چشم خوردن حقیقت داره! ولی ماها تصمیم گرفتیم دیگه درمورد علی و کاراش حرف نزنیم و فقط گاهی در دهنمون رو بگیریم و با اشاره ی گوشه ی چشم به کاراش بخندیم!



تیتر دیالوگ بامزه ی ارسطو عامله تو سریال پایتخت وقتی میخواست بگه نگو نقی، و زبونش یاری نمیکرد!


با هر ضرب و زوری شده، بعد از چندین کیلومتر پیاده روی توی مهران به مرز رسیدیم.

دوساعتی منتظر شدیم تا همسفرامون لِک لِک کنان از راه برسن. (همینجا اولین درس زیارت اربعین رو بهتون بدم و اون اینه که هرگز و هرگز با کاروان نرید، یه گروه نهایتا پنج شش نفره، هم معطلیش کمتره، هم دلچسب تره، به همه برنامه هاتونم میرسید)

بعد از دوساعت که رسیدن به ما، تازه میگن شماها کجایید؟؟؟! انگار اونا منتظر ما بودن!

خلاصه بعد ازین که مرز حسابی شلوغ شد و آفتاب رسید فرق آسمون، و مغرمزمون تو کاسه سرمون جوش اومد، چپیدیم توی جمعیت و رد شدیم رفتیم تو خاک عراق.

اونور که رسیدیم، دیدیم همسفرمون، خانم د» که آسم داره و تو گرما و استرس نفسش تنگ میشه، حالش بد شده و نشسته زمین. عروسش هم بنده خدا هول کرده بود و گریه میکرد. خود آقای د» هم یه شکلات دستش بود و میخواست به زور بده به عروسه.

حال خانم د که یه کم بهتر شد، دیدم از پشت سر چادرش افتاده و موهاش پیداست، شاید در حد دوثانیه دست علی رو ول کردم تا چادر بنده خدا رو بندازم رو سرش، برگشتم دیدم علی نیست! گم شدن بچه تو اون وانفسا که شبیه صحرای م، مردم کالفراش المبثوث به هم میلولیدند، چیزی شبیه سقوط آزاد از برج میلاده! فقط یادمه که جیغ میزدم و به همه میگفتم علی کو؟! همه مات نگاهم میکردن.

دویدم تو جمعیت و بلندبلند صداش کردم. یهو دیدم با خنده و شیطنت، دوان دوان داره از لای دست و پای مردم میاد بیرون. گرفتمش و دادمش به یه خانما و خودم با دست و پای شل شده و لرزان با چشمان اشک آلود افتادم یه گوشه.

اون شکلاته که آقای د به زور میخواست به عروسش قالب کنه، قسمت من شد! 

دیگه بعدازین ت حسابی، تصمیم گرفتم حتی اگه کوفته قلقلی هم از آسمون بارید، یه لحظه هم از علی چشم بر ندارم. و نداشتم.



خانم صابخونه مون که قضیه رو میشنوه، با چشمانی اشک بار میگه:فک کردی بچه خودش برگشته پیشت؟ نه خیر، امام زمان دستشو گرفته و گفته بیا بچه، ازینور برو پیش مادرت. وگرنه تو اون شلوغی که بچه گم بشه به این راحتیا پیدا نمیشه!» 


آقا کسی آش ماش بلد نیست اینجا دستورشو برامن بذاره؟؟

نت قطعه ماشای بی زبونم داره خراب میشه، خواهشمندم برای جلوگیری از خرابی ماشها هم که شده از مساعدت خود دریغ نفرمایید!


بعداً نوشت: با تشکر از همه ی دوستان عزیز که مرا در این امر خطیر (جلوگیری از خرابی ماشا) یاری کردند، پستم خودش یه پا اپلیکیشن پخت غذا با ماش شد! بخاطر همین همه دستورا رو تایید کردم که دوستان هم استفاده کنند. بازهم ممنون از وقتی که گذاشتید :)


داریم وارد فازِ اسباب کشی میشیم

و من میمونم و یه عالمه فکر و خیال و یه عالمه اثاث (بخونید اتینا)

و پسربچه ای کنجکاو و بازیگوش که طبقِ ژنهایی که از داییش کش رفته، میخواد از همم چیز سردربیاره و طرزِ کار همه ی برقی های توی کابینت و اون اوفایی که تو کشوها قایم کردم رو خودش تنهایی کشف کنه!

و خواهری که پا به ماهه. و احتمالا به دوهفته نمیکشه که فارغ میشه پس چندان کمکی از دستش برنمیاد

و خواهر شاغلی که خودش یه وروجک داره هم قد علی!

و مادری که دستش درد میکنه.

و همسری که جمعه تا پاسی از شب پای صندوق رای نظارت میکنه و درروزهای عادی هم تا پنج بعد از ظهر سر کاره و نمیشه روی کمکش حسابی باز کرد.


پس دستمو باید بگیرم به زانوی خویشتن و بگم یاعلی مدد.



پ.ن: الان که این مطلبِ پیش نویس رو منتشر میکنم، پاسی از شب گذشته است. آبجی زهرا، علاوه بر حاملگی، سرما هم خورده و خانوادگی نیاز به یه پرستار دارن.
 مامان هم رفته باشگاه ورزشی، و حس دخترای چهارده ساله بهش دست داده و یه حرکت ناجور زده  و کمردرد هم گرفته. 
 ولی خدا تنهام نذاشت و آبجی بزرگه اومد کمکم و کلی از کارای آشپزخونه م پیش رفت. 
و یهو خدا یاسین (پسرِ داداش کارفرما) رو به دادم رسوند و تا ساعت دهِ شب، تونست علی رو مشغول کنه و من الان که دارم پست میذارم، جنازه ای بیش نیستم، ولی از فرط خستگی و فکر و خیال خواب به چشمم نمیاد! 
فعلا معلوم نیست کی اسباب رو میکشیم به اونور، ولی تا بریم، دیگه من حال و روز ندارم! فک کنم بقیه ی کارا دیگه دست خودمونو میبوسه.



اصولا وبلاگ هایی که برای یه مدت طولانی می نویسن، ولی بدون هیچ توضیحی قسمت نظرات رو میبندن، قطع دنبال میزنم. 

یه جورایی فکر میکنم مثل این میمونه که شما تو یه جمع صحبت کنی، و دهن همه ی شنوندگان خودت رو با دستمال ببندی که هیچی نگن!!! حس بدی به آدم دست میده.


آهای شمایی که میگی اینا مردمن، مطالبه ی به حق دارند، ناراضی اند، باید بریزن تو خیابونا! 

گناه اون بدبختی که یه عمر جون کَنده، تا خرخره تو وام و قسط بوده، با هزار مکافات یه مغازه زده یا پمپ بنزین راه انداخته و داره نون حلال در میاره، چیه که باید سرمایه ی یه عمر تلاشش جلو چشماش آتیش بگیره؟؟ 

مگه اون بنزین رو گرون کرده؟

مگه اون تصویبش کرده؟ 

مگه اون قاچاق کرده؟

اصلا اون بیچاره خودش یکی از همین اقشار آسیب پذیره! 


یعنی باور کنیم کسی که با کلت و نارنجک دست ساز و هزارتا ترفند و روش آتیش کشیدن و آشوب کردن میریزه تو خیابونا و به نوبت از اول خیابون شروع میکنه به آتیش کشیدن مغازه های مردم بی گناه، جزئی از مردمه و فقط از افزایش قیمت بنزین ناراحته؟ 

یعنی الان کسی دوتا گوش دراز رو کله ی ما میبینه؟؟



پ.ن1: ماهم از این اوضاع ناراحتیم. نگرانیم. ما هم قشر آسیب پذیریم. ولی اینقدر شعورمون میرسه که راه اعتراض کردن از بین بردن اموال مردم بی گناه نیست. 

پ.ن2: میزان مشارکت شما عزیزان در پست قبلِ من(مبنی بر مساعدت در خراب نشدن ماشا!) به من ثابت کرد که ما مردم ایران در شرایط بحرانی همه پشتِ هم و پشتیبان و کمک حالِ همدیگه ایم!! با کمک شما دوستان عزیزم شکرخدا نه تنها ماشا نترشید، بلکه جاتون خالی به یه آشِ ماشِ خوشمزه و دلپذیر تبدیل شد:) 

پ.ن3:

این دوستمون هم دستور کیک سیب و دارچین هانی شف رو میخان. اگه دستتون میرسه کاری بکنید، پیش از آن کس شما نیاید هیچ کار!! یه هل بدید بنده خدا کارش راه بیفته :)



یه مرضی هم هست، به نام مرض دیوار!

بیمار مبتلا به، ابتدا کاملا تفننی و صرفا برای وقت گذروندن هی میره تو دیوار، منظورم برنامه ی دیواره ها!!

کم کم بهش اعتیاد پیدا میکنه، و برای دیدن قیمت اجناس، وقت و بی وقت باز هی میره تو دیوار.

یه کم که بیشتر میگذره، دیگه حس میکنه بدون دیوار استخون درد میگیره، در اینجا بیمار ما دچار وابستگی جسمی شده!! و باید ببریدش کمپ و ترکش بدید!



پ.ن۱: ام شهرآشوب هستم، یه ساعته که پاک پاکم! به خودم قول میدم دیگه نرم تو دیوار!

پ.ن۲: از شما چه پنهون، تازگیا فکر میکنم بدون دیجی کالا هم استخونام درد میگیره، فک کنم مشکلم جدیه، راستی راستی باید برم کمپ!

حضرت آقا گوشی رو برداشت، زنگ زد به آبجیش

طبق معمول صحبتاش با این آبجی ساعتها به درازا میکشه!

بهش گیر داده بود که شوهرت که اربعین میره کربلا، تو هم همراهش برو. هی ازون طرف انکار و بهونه و از این طرف اصرار و رد تک تک بهونه هاش. 

اون میگفت بچه کوچیک دارم، شلوغه، نمیشه.

و حضرت آقا میگفت میتونی، درسته شلوغه ولی خود امام حسین کمکت میکنه.

میخواستم بهش بگم انقدر اصرارش نکن! بابا اربعین به درد کسی مثل خواهرت نمیخوره! اذیت میشه، خواهر تو بچه کوچیک داره، فرز و زرنگ هم نیست.تا سر کوچه میخاد بره یه روز زودتر باید برنامه ریزی کنه (هرچی هم خوب باشه بالاخره خواهرشوهره دیگه!)

و گفتم همه اینا رو

و او جواب داد: نه،بنظر من همه میتونن برن، پارسال که مامان تو با اون حد از وسواسش اربعین رفت کربلا، فهمیدم که همه میتونن برن! (مامان منم هرچی خوب باشه، بهرحال مادرزنه! فک کنم میخاست بگه این به اون در!)

یه کم که پیش خودم فکر کردم دیدم اتفاقا چه کار قشنگی میکنه که بقیه رو تشویق میکنه برن.اتفاقا شاید این وظیفه تک تکمون باشه که علاوه براینکه خودمون میریم، بقیه رو هم راهی کنیم و دلشون رو قرص کنیم. شاید امام زمان ازمون همین انتظار رو داره که همه دست به دست هم بدیم و این حرکت رو به ظهور رو سرعت بدیم.

باید هممون دعوت کننده باشیم.


راستش اون اوایل که بی ماشین شده بودیم خیلی برام سخت بود. مخصوصا که فصل سرما داشت نزدیک میشد و ما مجبور بودیم هرجا میخوایم بریم یا اسنپ بگیریم، یا بلرزیم و با موتور بریم. و این وضعیت با وجود بچه ی کوچیک سخت‌تر میشه.

اما الان دیگه عادت کردم، راستش دیگه چندان برام مهم نیست که سایپا ماشینمون رو کی تحویل میده، حتی خیلی برام مهم نیست که عید ماشین داشته باشیم یا نه. به بی خیالی مطلق رسیدم تو این قضیه!

هرچند هنوزم گاهی دلم لک میزنم که صبح جمعه چشامو واکنم و به حضرت آقا بگم دلم بشدت هوس مشهد اردهال کرده، و یک ساعت بعد، خودم رو تو صحن حضرت سلطانعلی پیدا کنم، یا ، یهو هوای قم بزنه به سرمون و پاشیم با یه فلاسک چای بزنیم به جاده و صبح جمعه برگردیم خونه.

ولی با این حال، بازم نبودِ ماشین مثل اون اوایل اذیتم نمیکنهآدمه دیگه، بنده ی عادته.

و عادت، به همون اندازه که می‌تونه از بهترین خصلت‌های آدمی باشه، می‌تونه خطرناک باشه. عادت به بودنها، عادت به نبودن ها. عادت به ندیدن خورشید. خورشید ِِ پشتِ ابر.


خدا به زمین سرد بزنه اونی که تصمیم گرفت از طریق العلما نجف تا کربلا رو طی کنیم! 

عجب جاده ای! حالا نه که علامه مجلسی و شیخ طوسی هم هستیم! با این اکیپی که ما راه انداختیم!

اول فکر کنم بهتره یه تعریفی از گروهمون بدم. ما یه کشکول بودیم، از همه قشر آدمی بینمون بود. اسمش این بود که از بچه های هیئتیم ولی درواقع بینمون همه جور آدمی پیدا میکردی. بچه دار.مجرد. پیر.جوون.عروس و دوماد. مطلقه. پلیس. (نه ببخشید بینمون نبود!) وسواسی.شه.شکمو.هیچی نخورِ با هوا زنده بمون!

جالبه که رییس کاروان، که همه کارا رو جور کرده و همه رو راه انداخته، مدام اصرار داره که این گروه، کاروان نیست! صرفا یه گروه دوستانه ست! انقد هی گفت کاروان نیست که همه براش دست گرفتن. وقتی میخواستن جمعمون کنن داد میزدن میگفتن کاروانِ کاشان که کاروان نیست!»


حالا این کشکول یه مدیریت پنهان داره به نام امیرآقا (که از قضا پسر صابخونه مونم هست) و همونم بود که ما رو انداخت تو طریق العلما!! درواقع ما دنبال اون راه افتادیم تو طریق العلما! خودش برای اینکه راحت هرجا میخاد بره زنش رو نیاورده بود، اون وقت ۲۸نفر بهش آویزون شده بودن که هرجا میری ما رو هم ببر! فک کنم زنش بدجور آه کشیده بود.

اوایلش خیلی خوب بودا، آبادی بود. مردم دم در خونه هاشون موکب میزدن و پذیرایی میکردن. همه چیزی هم پیدا میشد.از کباب خالص گوسفندی (زن حامله اینجاها نباشه یه وخ!) تا پلو ماهی. تا آب. نمک. ماساژر! و خلاصه همه چیز. و مردها و بچه های آبادی با اصرار و التماس ما رو به سفره شون دعوت میکردن، و بچه های گروه ما هم که قربونشون! دست رد به سینه هیچ راحت الحلقومی  نمیزدن! یعنی هرچی از سنگ نرمتر تو مسیر میدیدن مث جاروبرقی میبلعیدن! (بابا بی انصاف! به معده ت رحم کن! جاروبرقی هم یه ظرفیتی داره! اون معده پر نمیشه یعنی؟؟؟)

تا اینجاش خیلی خدایی کیف داد، یعنی در حدی که من میگفتم اینجا طریق العلماس یا طریق الشکموها؟؟

ولی از یه جایی به بعد دیگه آبادی تموم شد و فقط شد بیابون خدا! با خاکهای داغ.(اینجا دیگه فرق ما با علما معلوم شد!) 


چیزی قریب به سه چهارکیلومتر از آبادی دور شدیم درحالی که تا چشم کار میکرد صحرا بود! همه له له میزدیم با تن هایی خسته و رنجور، از دور یه خونه دیدیم.

طبیعتا راهمون کج شد به سمت خونه ی مذکور

بساط سفره ی ساده ای جور بود و همه ی اهل خونه، از زن و مرد و بچه، درحال خدمت رسانی به زوار بودن.

همه کاروان ولو شدن. یه کم که خستگی از تن درکردیم، یه گروه عراقی رسیدن، و به فاصله چند دقیقه یه گروه ایرانی.

یه خانم اصفهانی بین این گروه ایرانی بود که خیلی دلش میخواست با این عربا اختلاط کنه ولی بنده خدا زبونشونو بلد نبود. به من گفت شما فارسی-عربی حرف میزنی؟ گفتم نه! من فقط چندتا کلمه دست و پا شکسته عربی بلدم. 

وقتی از من ناامید شد، خودش شروع کردن به حرف زدن با یه خانم عرب. حالا این اصفهانی غلیظ حرف میزد، اون عربی غلیظ.هیچ کدوم حرف همدیگه رو نمیفهمیدن ولی هردوتاشون پایه ی اختلاط بودن. 

انقدر صمیمی که فکر میکردی دوتا جاری نشستن دارن غیبت مادرشوهرشونو میکنن! جالبش این بود که یه چیزی میگفتن، دوتا باهم میزدن زیر خنده! ما هم فقط نگاهشون میکردیم و میخندیدیم.

خنده هامون که تموم شد راه افتادیم سمت طی باقی مسیر، درحالی که حضرت آقا بشدت گرما زده شده بود و بدحالیش از چندفرسخی معلوم بود. 

و خدا رو شکر که یه جایی دم گرم ما در آهن سرد امیرآقا اثر کرد و از خر شیطون پیاده شد و بی خیال طریق العلما شد و اینگونه بود که ما هدایت شدیم به مسیر اصلی نجف به کربلا!



این روزا که میریم دنبال خونه، احساس خواستگارایی بهم دست میده که میرن خونه های مردم، یه نیگا به قد و بالای دختره میندازن، یه نیگا به شیرآلات خونه، یه نیگا به مدرک تحصیلیش، یه نیگا به اتاق خواب و کمدیاش، یه نیگا به وضع مالی پدره و اینکه آیا پسرشونو ساپورت خواهدکرد یا نه، یه نیگا به کابینت‌های آشپزخونه! 

آخر سرم لب و لوچه شون رو کج و کوله میکنن و هیچی نمیخورن، ینی که ما نپسندیدیم!


واقعا نمی‌دونم چی در حکمت خدا نهفته ست، که این اتفاقات برای قضیه خونه اجاره کردن ما میفته!

بارها شده که مورد بسیار خوب و شیک و قیمت باورنکردنی (باورنکردنی ارزون!) بهمون پیشنهاد شده و همچین که زنگ زدیم گفتن همین دیشب اجاره رفته! حتی مورد داشتیم که طرف گفت عصر بیاید ببینید خونه رو، بعد پیام داده که اجاره رفت!!

و این آخری که پسندمون شده، منتها قیمتش بالاست، و ما پذیرفتیم که به هزار در بزنیم تا پول رو جور کنیم، منتها مستاجر کنونی تاعید مهلت گرفته که بمونه!

در مورد اینکه حکمت خدا و مصلحتش قراره چی رو برامون رقم بزنه، هیچ نظری نمیتونم بدم، فقط این رو می‌دونم که دلم روشنه به خیرخواهی خدا، و مادریِ حضرت زهرا (سلام الله) 

پس مثل زلف پریشان یار، خودمون رو رها میکنیم در باد، و می‌سپاریم به حضرت الله. تا چه خیری برامون پیش بیاره.


ربِّ انّی اما انزلت الیّ من خیرٍ فقیر.



پ.ن. چی شده که بعضی مردم اینجور مثل گرگ افتادن به جون هم؟ هرکی هر قیمتی میخاد می‌ذاره رو خونه ش.جاهایی رو دیدیم که در حد فحش هم نمی ارزید، طرف میخواست سی میلیون بابت رهنش پول بگیره :/  و در پاره ای از موارد، واقعا آدم به این نتیجه میرسه که طرف صنعتی و سنتی رو باهم زده که همچین قیمتی رو مرغدونیش گذاشته! رحم و شفقت از دل مردم رفته، ما که شکر خدا دستمون به یه حقوقی میرسه، بیچاره اونی که نداره، خدا به دادش برسه.



دلم میخواد همه ی فکرهای منفیِ توی سرم رو بریزم تو کیسه ی زباله، درش رو گره بزنم، بذارم بیرون پیش پوشکای تولیدیِ علی، تا حضرت آقا آخر شب ببره بذاره سرِ تیرِ برقِ دمِ در! ولی متاسفانه تهِ کیسه زباله سوراخه و همه ی فکر منفیا میریزه رو فرش! و باز بال درمیاره و برمیگرده تو مغز خودم!


دلم میخواد با پشه های پررویِ خونه رفیق بشم و بهشون به چشم هم خونه نگاه کنم. ولی وقتی انقدر رو دارن که میچسبن به قاشقم، دیگه جایی برای صلح نمیمونه!


دلم میخواد چشمامو که میبندم، خودمو تو روی تختِ حیاطِ خونه ی پدری حس کنم و بوی نمِ آبپاشی با شلنگ مخلوط با بوی رازقی های توی باغچه به مشامم برسه، ولی متاسفانه انقدر خشمِ فروخورده دارم که وقتی چشمامو میبندم، خودمو جای یکی از شخصیت های بازیِ تِیکنِ پلی فورِ یاسین میبینم که داره تمام نیروش رو جمع میکنه تا با بازوهای فولادیش بزنه فرقِ حریفش رو هشت هسته کنه و چش و چارش رو بریزه کفِ خیابون!


دلم میخواد فکرای خوب کنم. دلم برای آرامش روزهای گذشته ام تنگ شده. چی شد که اینجوری شد؟! که اینقدر بی حوصله و عصبی شدم! 


یادمه شکوفه، هم خوابگاهیم، همیشه میگفت اشررررف!! به آرامشت غبطه میخورم! خوش به حالت!!!

و الان منم که دارم به بقیه غبطه می خورم، چون هیچ چیز سر جاش نیست. 


خدا کنه به زودی از این وضعیت خلاص بشم و بشم همون مامانِ سرحالِ ببعی شوی علی. 

تلاش برای تغییر بی فایده است. انگار واقعا بعضی چیزا باید از بیرون عوض بشه تا آدم از درون تغییر کنه :|





و من ریکاوری شدم
به همین زودی.

فکر میکنم حرف زدن با سبو تاثیر خیلی خوبی داشت
و فکر کردن به این جمله ی داداش کارفرما که چیکار به بقیه داری؟ تو خدا رو داری که برات بسه»
و اندکی خواندن کتاب امیرخانی
و اندکی فکر کردن به محسناتِ اتفاقاتی که برام رقم میخوره
و کمی فکرکردن به بی اهمیتی و گذرگاه بودن دنیا
و البته هدیه ی خوبی که حضرت آقا بهم داد.

دلخوشی های دنیا هنوزم کم نیستند، حتی اگه اونی که باید باشه، نباشه.



پ.ن۱: ممنونم بابت دیسلایک های پست قبل، اولین باری بود که دیسلایکها رو نشون دهنده ی محبت خوانندگان به خودم تلقی کردم :) کلی بهم انرژی مثبت داد:)
پ‌ن۲: 
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست
مثلا این خورشید 
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز
آب میریزد پایین، اسب ها می‌نوشند.

در این برهه از زمان، تاریخ ثبت کند که داریم دنبال خونه میگردیم. نه برای خرید! که برای اجاره!

و ما کوی به کوی و املاک به املاک، با موتوری بی طلق، با کودکی شالپیچ شده، دنبال منزل اجاره ای میگردیم و هربار با دهانی باز از املاکی ها میایم بیرون.


املاکیه پس ازینکه از قیمت بالای خونه ها متاسف شد و سردرد گرفت، یه پیشنهاد لاکچری بهمون داد! زل زد تو چشامون و گفت عامو! اینورا دنبال خونه نگرد، برو تو محله غربتیا، شاید آلونکی گیرت اومد!!» تا حالا کسی اینقدر نرم و آهسته، قهوه ایمون نکرده بود:|


و پس ازینکه ما امیدمون رو از دست ندادیم و باز رفتیم دوروبر مرکز شهر یه املاکی پیدا کردیم و همینطور که نشسته بودیم و تورق دفتر جناب املاکی رو نظاره میکردیم، نگاهمون افتاد به مجله ی روی میز که بزرگ تیتر زده بود: به خدا بگو من فقط تو را دارم، و ببین خدا برایت چه میکند! و من به خدا گفتم. و منتظر معجزه ام.



پ.ن1: املاکیه به حضرت آقا گفت شمارتو بده زنگت بزنم، حضرت آقا هم با طمأنینه و صدایی آرام داشت شماره ها رو یکی یکی میگفت و املاکیه گوش تیز کرده بود که بلکه یه چیزایی بشنوه، یهو سرشو از رو برگه آورد بالا، نگاهی به حضرت آقا کرد و گفت: چه چهره ی مظلومی! چه صدا و لحن آرامش بخشی داری!!» منم به جای اینکه بگم چشاتو درویش کن مردک! یا بگم مگه خودت برادر و پدر نداری بی؟! خندم گرفت!

حضرت آقا رو موتور ازم میپرسه: واقعا صدام آرام بخشه؟؟ میگم آره، پس فکر کردی چه جوری منو خر کردی؟؟!


پ.ن2: شاید بعدها از خونه ای که الان توشم یه چیزایی گفتم. شایدم هیچوقت نگفتم و گذاشتم اجر زندگی تو این خونه، برای همیشه در کارنامه اعمالم باقی بمونه!


پ.ن3: بدخواه مدخواهام زیاد شدن! تعداد دیسلایک بعضی پستام به سه تا میرسه.باید بیشتر مواظب خودم باشم :|


مثل این نومزدا باهم قرار گذاشتیم دم سینما.

 رفتم علی رو گذاشتم خونه ی آبجی مریم، و بعد با آژانس رفتم دم در سینما. حضرت آقا هم از محل کارش اومد. 

یعنی انقدر ازین دونفره بودنمون و سینما رفتنمون بعد از دوسال و اندی، ذوق زده بودیم و ریز میخندیدیم، که هرکی ما رو میدید، فکر میکرد همین دیروز عقد کردیم!

(آخرین فیلمی که تو سینما دیدیم رو یادم نمیاد چی بوده! یعنی بعد از تولد علی، همیشه آرزوی سینما رفتنامون تو نطفه خفه شده! فیلمهای به وقت شام، عبدالمالک ریگی و خیلی فیلمای دیگه، فقط به دلیل وابستگی زیاد علی به ننه ش! الان ولی احساس کردم به حدی رسیده که اگه دوساعت پیشش نباشم اذیت نمیشه)

با چیپس و پفک رفتیم تو سینما. فیلم ماجرای نیمروز 2 بود. حقیقت اینه که سینمارفتن با حضرت آقا حکایاتی داره، فیلم باید از فیلتراسیون پسندِ ایشون رد بشه و کارگردانش حتما باید ارزشی باشه تا شاید ارزش دیدن پیدا کنه، (البته اونم تو روز سه شنبه که بلیط سینما نیم بهاست!)

از همون لحظات اولیه ی فیلم دلم برای علی تنگ شد، مخصوصا که فیلم درمورد یه مادر بود که پیوسته بود به مجاهدین خلق و اردوگاه اشرف! و جنایات منافقین و الخ.

فیلم انقدر بچه ی بی پناه نشون داد که نفسم گرفت، میخواستم وسط فیلم از سالن بزنم بیرون و خودمو برسونم به علی. و البته این از تاثیرگذاری فیلم بود که انقدر احساسات مادرانه ی منو درگیر خودش کرد.


گوشی رو برداشتم تا از علی خبر بگیرم. آبجی مریم پیام داده بود واتساپت رو ببین. 

با عجله واتساپ رو بازکردم، دیدم شال گردن نصفه ی علی رو تموم کرده و عکس علی رو با شال و کلاه فرستاده برام.


دلم پرکشید براش

دوست داشتم بغلش کنم

احساس کردم واقعا دیگه دوتایی بدون علی بهم خوش نمیگذره

با خودم فکر کردم شاید مادری هم شعبه ای از جنون باشه. 

شاید نه. قطعا هست.




پ.ن: فیلم هم خوب بود. به خوبی ماجرای نیمروز یک نبود ولی حیف پولم نبود. اگه سبک فیلمهای مهدویان رو میپسندید فیلم رو از دست ندید.


ساعت دارد به چهار صبح نزدیک می شود و من خوابم نمی برد.

علی و پدرش در خواب عمیقند، فقط صدای تیک تاک ساعت می آید و گاهی صدای خرناس آرام و نرمِ حضرت آقا، یا نفس عمیق علی.

از جا بلند میشوم، میروم سر یخچالِ فیلور ننه ی خدابیامرز، با آخرین لیوانِ گلدارِ باقیمانده، جرعه جرعه آب مینوشم و به یخچالِ گازدررفته، یا موتورسوخته مان فکر می کنم. به هفت هشت میلیون پول بی زبانی که مجبوریم وسط این بی پولی بگذاریم برای خرید یخچالِ جدید.

به خانه ای فکر می کنم که میخواستیم عوض کنیم، تا بلکه پسرم جایی بهتر زندگی کند، تا مدام مجبور نباشم سرش غر بزنم که "نکن" ، "دست نزن" ، "اینجا نرو"، "آنجا نباش" و مدام عذاب وجدان بگیرم که خانه ام برای بازی بچه امن نیست، که هر آن ممکن است جالباسی برگردد روی سر بچه. یا تکه ای از گچ سقفش بریزد روی سرمان. به پولی که نیست، و برای جور شدنش به هزار در زده ایم و هزار در دیگر مانده است هنوز.

به سردی دستهای یخ زده ی حضرت آقا فکر میکنم به ماشینی که دست جبارانِ سایپا گروگان است، و معلوم نیست این قوم از خدابیخبر ستمکار، کی ما را از موتورنشینی توی سرما برهانند. 

به همه چیز فکر میکنم و خیلی وقتها وسط این فکرها خدارا شکر میکنم که در عین بی لیاقتی مان، از خیلی از نعمتها محروممان نکرده، که شر بزرگتر را از سرمان دفع کرده.

این روزها به همه چیز و همه کس فکر میکنم و آنقدر خودم را لای این پیله ها میپیچم که مغزم درد میگیرد. 

بعد از چندسال دوباره استرس گرفته ام، آن هم با منبع نامشخص!! انگار توی دلم کسی ماشین لباسشویی روشن کرده است، انگار مدام رخت میشورند و سیر و سرکه قاطی می کنند. آنقدر که از اشتها میفتم و آخر سر با تشر حضرت آقا و به زور، دو سه لقمه از حلقومم پایین می رود.


دلم اعتکاف میخواهد، سه روز بی خبری. سه روز عزلت. سه روز خواب! 

میدانم محال است، ولی‌. آرزوی محال که محال نیست! هست؟!


دوستان عزیز

سلام


نیت کردیم که ان شالله ابتدا برای سلامت امام زمان عج و بعد برای رهایی کشور از حوادث تلخ پی در پی، و بازگشت آرامش و ثبات به کشور عزیزمون، یه گوسفند قربانی کنیم و به دست مستمندان برسونیم.

لطفا اگر مایلید و در توانتون هست، نیت کنید و ما رو تو این حرکت خیر کمک کنید.


پیشاپیش از لطف و توجهتون سپاسگزارم


شماره کارت خصوصی خدمتتون داده میشه. اجرتون سادات



تازه یه کم گوشمون داشت از شنیدن خبرهای بد امن میشد که باز این خبر شیرهای آلوده اعصابمون رو بهم ریخت. 

برای من که یه مادرم، شاید دردناک ترین خبر همین باشه که شیری که بچه م میخوره آلوده ست. اونم آلودگیی که با هیچ جوشوندن و پاستوریزه کردنی از بین نمیره.

برای خودم خوردن یا نخوردن شیر چندان اهمیتی نداره. هرچند این روزها از هر طرفی که میچرخم، یه سری از استخونام صدا میدن و موقع نماز مجبورم دستم رو به زانوم بگیرم و پاشم و احساس میکنم تا پوکی استخوان فاصله ی چندانی ندارم! اما بازهم خودم مهم نیستم. 

مهم این بچه است که قوت قالبش شیره و هر بار شیرشیر گویان میره در یخچال رو باز میکنه و نصفه شب که از خواب میپره هیچ چیزی جز خوردن شیر دوای دردش نیست. 


از لعنت کردن خوشم نمیاد . 

ولی میخوام از همین تریبون لعنت کنم همه ی اون پست فطرتایی که برای نفع شخصی خودشون، برای پر کردن جیب کثیف خودشون، با سلامتی مردم بازی میکنن. 

لعنت بر شمایان! ای کاش به جای اون زبون بسته ها به شماها میگفتن گاااااو!


حضرت آقا رفیقِ نجارشو آورده خونه، تا درِ دوتا از باکس های حیاتی خونه رو قفل بزنه. باکسِ میزِ آرایش و باکسِ جالباسی

این دوتا باکس، گرچه در خونه های دیگه برای نگهداریِ کفش های گرون قیمت و کیفهای مجلسی استفاده میشن، ولی تو خونه ی ما تغییرِ کاربری دادن به نگهداریِ مدارکِ مهم و پوشه ی بایگانیِ فاکتورهای داداش کارفرما و کفش های دامادیِ حضرت آقا و عروسیِ من!

جالب اینجاس که ما فکر میکردیم این کمدها فضای امن و خصوصیه لابد! ولی اون دویست باری که علی همه ی مدارک رو از باکس ریخت بیرون و وسطش نشست به بازی، و اون صد باری که با کفش های باباش یهو وسط هال، روی فرشا ظاهر شد، و اون ده باری که گذرنامه هامونو تو کاسه آبگوشت پیدا کردیم، و اون یه باری که عکس شناسنامه ی منو کند و اومد نشونم داد و با ذوق گفت: آمّا (مامان).و مجموعه ی این اتفاقا به ما ثابت کرد که با وجودِ این پسر، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نداره، علی مردِ ناممکن هاست.

ولی اون اگه علیه، ماها مامان بابایِ علی هستیم، ما امروز، با زدن قفل به هردوتا باکس، همه ی توطئه ها رو خنثی کردیم.

و البته سه تا طبقه هم زدیم تو جالباسی، و اوشون رو هم تغییر کاربری دادیم به کتابخونه و من  که عاشقِ کتابخونه م، هربار میرم آینه رو باز میکنم و کلی ذوق میکنم از دیدن طبقه ها:)



تو کل سال که میری خونه ی فامیل، کوفتم نمیارن بخوری، اون وقت شب یلدا که میشه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سر سفره پیدا میشه. اکثرا هم سردیجات! از انار و هندونه و ژله گرفته، تا پفیلا و لواشک و آش و کوکو و تخمه و آجیل و قص علی هذا!

باز جای شکرش باقیه که گرونیه!


همه ی فامیل هم خوشحال و خندون، جمله این اقلام رو قروقاطی میریزن تو حلقومشون، جوری که اگه همه اینا رو بریزی تو نیروگاه فردو، یه کیلو اورانیوم غنی شده تحویلت میده!


شبم تا صبح از دلپیچه و سنگینی هیچکدوم خوابشون نمیبره.

آخه اینکه دیگه اسمش یلدا نیست! انتحار دسته جمعیه!



پ.ن: خواهشا شب یلدایی مواظب خودتون باشید. آغاز فصل سرماست، به هیچ وجه هندونه نخورید که با دست خودتون دامن زدید به مریضیتون.

گول این حرفا رو هم نخورید که هرکی شب چله هندونه بخوره مریض نمیشه، یا قدیمیا شب چله هندونه میخوردن! آخه قدیم وسط زمستون هندونه کجا بود؟؟ مگه سردخونه داشتن؟؟

 اصلا قدیمیا عقل تو کله شون بوده، مث ما نبودن که هرچی شنیدن باور کنن!


تصور کنید یه پسرِ سی ساله ی سیبیل دررفته (شما بخونید نره غول) ، که الان باید یه دستش پوشک بچه باشه و یه دستش موزِ کوچولوی ایرانی و پرتقال خونی و خیارِ بومی، و وقتی می‌ره خونه با آرنج در رو باز کنه و بگه: ضعیفه! کجایی؟» حالا دیده میشه با یه خرسِ صورتی که از صدوسی و دومین دوست دخترش هدیه گرفته و اتفاقا هم قد خودشه و یه زنجیر استیل دور گردنش و شلواری که تا پایینِ مارکِ لباس زیرش اومده و هر آن ممکنه از پاش بیفته! (معلومه تلاش بسیاری داشته که جوری تنظیم کنه که مارکه به انضمام یه خر پشم و پاقال حتما به مخاطب نشون داده بشه) و همچین ابروها رو برداشته و یه گوشواره کاشته دم ابروش (اسم این گوشواره دم ابرویی ها نمی‌دونم چیه!) که مدام از خودت و بغل دستیت می‌پرسی:این دختر بود؟ پسر بود؟ چی بود؟

واقعا صحنه از حدِ چندش گذشته! 

اینکه کدوم زنی میخاد در آینده به این تکیه کنه و کاخ آرزوهاشو رو شونه ش بسازه جدا، اصلا کدوم دختری اینو بعنوان دوست پسر قبول داره؟؟ 

دخترم دخترای قدیم!


دلم میخواد بخوابم و از خواب پا نشم.

تا نخوام مدام سر و ته این کلاف سردرگم رو زیرورو کنم و پی راه حل بگردم! 

بخوابم تا نخوام با اینهمه واقعیت پیچ درپیچ روبرو بشم!


مغزم از فکر کردن زیاد مورمور میشه.


دوست دارم شش ماه بخوابم و وقتی بیدار میشم خیلی چیزا عوض شده باشه.

خوشبحال خرسهای قطبی!


حالا که فکر میکنم، جرأت نمیکنم در مقابل شما، به خودم بگم مادر»

یه جورایی انگار بی ادبی به ساحت این کلمه ست. 

شما کجا و ما کجا؟!


شما آنقدر وسعت وجودیتون زیاده که بعد از هزار و اندی سال، امثال ما وقتی عاجز میشیم، دستمونو میاریم بالا و میگیم کمکمون کن مادر.»


و شما چه قشنگ مادری می‌کنی برامون.



فرصت محاسبه یه روزه ی من تموم شد.

این کار رو بخاطر این انجام دادم که توی طول روز خیلی کارهای الکی انجام میدم. بعد از خودم شاکی میشم که چرا به فلان کار نرسیدم.


اولین کار لغو امروزم ازین قرار شد که یه مسلمون کله سحر (همچین کله سحرم نبود ها) اومد زنگ خونه ما رو زد و گفت این ال نوده دم در مال شماست؟ و من مث مرده ای که از گور برخاسته، با چشمانی پف کرده و صدایی که از ته چاه در میومد گفتم زنگ بالا رو بزنید!

(خدایی این نصیحت رو از منِ پیرِ فرزانه داشته باشید؛ هروقت ماشین باکلاسی دم در خونه ای دیدید، زنگ طبقه بالا رو بزنید، چون زیرزمینا اکثرا مستاجران که ماشین باکلاسشون کجا بود آخه؟؟!)

و اشتباهم این بود که به جای اینکه پاشم و به کارام برسم،رفتم دوباره خوابیدم و ادامه ی خواب چپ اندرقیچیم رو دیدم. و یه ساعت رو الکی هدر دادم!

مورد بعدی که وقتمو درش اتلاف کردم، وقتی بود که بیدار شدم و همراه با صبحونه خوردن و این حرفا، شروع کردم به چک کردن دونه دونه پیام رسانها (حالا ایتا و اینستا رو میشه تو وقتای مرده هم چک کرد!)


یه مقداری هم این وسط صرف قطع و وصل شدن اینترنت و درست کردن فاکتورهای اشتباهی و دریوری شنیدن از داداش کارفرما شد (مبنی براینکه حواست کجاست فاکتور فلانی رو به حساب بهمانی زدی)


یه مقدار (بخش اعظم اوقاتمون) هم که بعد از بیدارشدن بچه به رسیدگی به امورات فرزند گذشت؛ اعم ازینکه پسته کیلویی 150 تومن رو ریختیم تو حریره و آقا بدش اومد و نخورد و .

که خب دیگه چون انجام وظیفه ست خرده ای بهش نمیگیریم!


البته دیگه من حساب نمیکنم اون نیم ساعتی که به دستور آقا، خرگوشه و لاکپشت چش قلمبه و گامبالو و زرافه سبزول و نی نی (اسم عروسکاشه) رو سوار کامیون کردم و دور خونه چرخوندم! 

یا اون یه ربعی که عصر، ضرب گرفته بودم پشت قمقمه و با آهنگ میخوندم عروس ما هل داره.نمک و فلفل داره.» تا بلکه اختلاف بین علی و زینب (دخترخاله ی دوساله ی علی) سر موتور یادشون بره! این مورد دوم مخصوصا اصلا لغو حساب نمیشه چون ادخال سرور در قلوب مومنین هم بحساب میاد!


با همه ی این تفاسیر و با ارفاق! به این نتیجه رسیدم که حدود پنجاه درصد زندگیم رو لغو و بیهودگی فراگرفته. باید فکرای بهتری برای زندگیم بکنم. لحظات جوونی داره مث باد میره و ما هیچ، ما نگاه.

به قول اوشون، فتأمل!



دلم بادکش گرم میخواد، با استکان شیشه ای!

و سپس حجامت!


دفعه ی آخری که حجامت کردم به گمونم علی سه چهار ماهش بود، و من بخاطر عوارض سزارین رفتم برای حجامت، که خانم دکتر علفی پیشنهاد داد بادکش گرم رو امتحان کنم، و منم که عشق هیجان و تجربیات جدید و این صوبتام، با کمال میل پذیرفتم (بدون اینکه از حضرت آقا اجازه بگیرم)

 خلاصه خانم دکتر علفی، پس از یه بادکش گرم با استکان نعلبکی، شروع کرد به حجامت کردن، و دوتا پیاله ژله ی انار از جای حجامت من کشید بیرون! جالبه که خودشم تعجب کرده بود، مدام میگفت اینا چیه میاد بیرون؟؟ و وقتی کاسه رو نشونم داد، دیدم اینا اصلا خون نیست! یه ترکیب ژله ای قرمزه که داره تو کاسه میلرزه! خودمم وحشت کردم! ولی در عوض چنان خوب جور، احساس سبکی و سرخوشی بهم دست داد که عاشق بادکش گرم شدم. (و البته بماند که حضرت آقا وقتی فهمید بادکش کردم، به شدت ناراحت شد و نزدیک بود یه جنگ جهانی تو خونمون راه بیفته!)

یه اوایل عقدمون بارم رفتم حجامت عام کنم (همون حجامت کمر) دکتر پرسید برا چی اومدی حجامت؟ گفتم واسه ی جوشهایی که تو چونه م میزنه، گفت خب میخای زیر چونه ت رو حجامت کنم؟؟ منم که همونطور که قبلا هم گفتم، عشق هیجان و تجربیات جدید و این صوبتام، قبول کردم، و باز حضرت آقا وقتی فهمید زیر چونه م رو حجامت کردم، یه نصف روز باهام حرف نزد! البته بنظرم می ارزید، چون واقعا جوشهای زشت چونه م کاملا ازبین رفت! ( من نمیدونم چرا این مرد انقدر به اعمال حجامتی-سنتی من گیر میده) و استدلالش برای قهر در هر دومورد این بود که تو گفتی میرم حجامت عام، چرا کار دیگه ای کردی؟؟ ولی دلیل اصلیش این بود که دلش از دیدن چونه ی تیغ خورده ی من و جای بادکشها ریش شده بود. 


اما این دفعه که خودش رفت حجامت و با تدبیری که دکتر علفی زد و واکسنی که مالید جای حجامتش، به مدت شش ماه، کل حساسیت و عطسه ش از بین رفت، به حجامت ایمان آورد و سپس وی خودش اتوماتیک وار، چند وقتی یه بار میره حجامت و از پیامدهاش لذت میبره.


شماهم اگه مطمئنید مانعی برای حجامت ندارید (و البته در زمان خوبِ خودش) حتما حجامت رو تجربه کنید که یکی از سنت های پسندیده ی رسول الله هست.


در اینکه این اتفاق، یه اشتباه خیلی تلخ بوده، هیچ شکی نیست، و اتفاقا بچه حزب اللهیا بیشتر از بقیه ازین اتفاق قلبشون به درد اومده

ولی یادمون نره که سپاه، فقط اشتباه کرده، عمدی درکار نبوده.پس همه ی خدمات و جانفشانی های سپاه و سپاهی ها رو زیر سوال نبریم و فراموش نکنیم.


فقط اونجای قضیه عجیبه که یه عده دارن از خوشحالیِ ناشی از این انفاق، با دمشون گردو میشکنن! همه ی تسلیت هایی که بابت از دست دادن نخبه ها میگن هم نمیتونه این همه شعف و خوشحالیشون رو بپوشونه!

خواهر و برادر محترمی که از اشتباه سپاه خوشحالی! به تو هم میگن انسان؟؟! حالا شماها باید بخاطر اینهمه پست فطرتیتون جواب پس بدید.



جدیدا احساس می کنم میکنم بعضی کارای علی (بلاتشبیه) چقدر شبیه آمریکاست!

مثلا اگه در خواسته ش، من یه قدم عقب برم و تسلیمش بشم، اون در حمله ی بعدی ده قدم میاد جلو!

یعنی فقط منتظره از من یه ضعف کوچولو ببینه!

بطور مثال، همونطور که در 

این تصویر میبینید، من بخاطر اینکه بچه رو از سر خودم باز کنم و به کارام برسم، اجازه ی دسترسیش به این کابینت رو دادم! 

وی پس از اینکه همه ی زار و زندگی منو ریخت بیرون و توی همه ی آبکش و قابلمه ها راه رفت و حسابی خسته شد، و در حالیکه زیرچشمی به من نگاه می کرد ، رفت سراغ کابینت بعدی! و کاملا حق به جانب و عادی، با داد و بیداد از من میخواست در کابینت بعدی رو هم باز کنم! یعنی تا همه ی زندگی منو کندوکاو نکنه دست بردار نیست! منو تسلیم محض میخاد!

الان آمریکا هم اگه هسته ای رو بدی بره، موشکی رو میخواد، موشکی رو بدی، باز یه چیز دیگه میخاد!



پ.ن1: نمیدونم آمریکاهای مردمم همینجوری ان؟؟ یا فقط آمریکای من انقدر استعمارگر و زیاده خواهه؟؟!

پ.ن2: دیسلایکی جون! بکوب دیسلایک رو :)




یعنی اگه یه محقق بیاد،فرش آشپزخونه ی ما رو ببره و عصاره ش رو بگیره، به یه معجون شفابخش دست پیدا می‌کنه که هفتاد و دو نوع بیماری رو جادرجا و صددرصد تضمینی درمان می‌کنه که ساده ترین اون بیماریها مرگه!! 

قول میدم در این عصاره، نه تنها همه ی عناصر جدول تناوبی، به انضمام همه ی ایزوتوپ هاشون پیدا میشن، بلکه یه عنصر جدید هم به نام علیوم» میجورن که مندلیف کشف نکرده بوده!




پ‌ن۱: وجه حرص دربیارِ ماجرا اینه که صاف نگاه می‌کنه تو چشات، با لبخند ژدی مایعِ موردنظر رو خالی می‌کنه رو فرش، و سپس که خوب لجت رو در آورد و مصدوم آماده شد، میاد وامیسته تو خیسیا!

‌پ.ن۲:خدا بیامرزه ننه رو، اگه میدونست علی در آینده اینجور با فرشش تا میکنه، از نَشَرگی خلعش میکرد! (به فرزند نوه، نَشَره گویند)


پ.ن3:میلاد حضرت مادر و  روز مادرِ گذشته رو به همه، مخصوصا مادرای زحمتکش تبریک میگم، ان شالله خدا صبرتون بده! با وجود وروجکای این دوره زمونه، روز مادر کفایت نمیکنه. باید هفته ی مادر بگیرن!!


احساس میکنم ظرف وجودم مثل آبکش شده!

هرچی از این طرف سعی میکنم تو مشکلات صبوری کنم، با بی قراری ها و شیطنتهای علی بسازم، مامان خوبی باشم، همسر وظیفه شناسی باشم، از اونطرف با یه جرقه، مثل کبریت آتیش میگیرم و با عصبانیت همه چیز رو میسوزونم.

هرچی به زعم خودم اعمال حسنه میریزم تو ظرف، مثل آبکش از اونطرفش در میره! قششششنگ میشوره میبره!


خسته شدم ازت ای دل کم حوصله ی بی شکیب!



ای تمام عاشقان هرکجا.!
.
این دلِ نجیب را
این لجوجِ دیرباورِ عجیب را
در میان خویش راه می دهید؟!


یکی از سوالات اساسیی که همیشه برام وجود داشته، اینه که مردم دهه ی شصت به قبل، چرا اینقدر به اسم اشرف علاقه داشتند؟؟!

شاید اگه تو دهه های قبل هم این قرتی گریِ شمارش اسامی دختر و پسر در ثبت احوال کشور وجود داشت، اسم اشرف در ردیف اسم فاطمه یا حتی بالاتر از اون قرار میگرفت!

البته تحقیقاتی هم در این زمینه داشتم که نتایجی در برداشته!

بنظر من آدمایی که به اسم اشرف علاقه دارند، چند دسته اند:

دسته ی اول مثل پدر خدابیامرز خودم، یه عشق ناکامِ شکست خورده به نام اشرف در دوران جوانیشون داشتند، (که همه عالم و آدمم ازش خبر دارند!) و به اون دلیل، و با مخالفتهای شدیدِ همسرشون (یعنی مادر بنده) اسم بچشونو گذاشتند اشرف!


دسته ی دوم، مثل پدر خدابیامرز اشرف خانم، ارادت خیلی ویژه ای به حضرت والامقام شاهنشاه داشتند، و بخاطر عرض این ارادت، اسم خواهر نکبتِ شاه رو گذاشتند رو بچشون!


دسته ی سوم هم مثل خود من، به دلیلِ اینکه پدرشون این اسم رو خیلی دوست میداشته، و اونا پدرشونو خیلی دوست میداشتند، حاضر نیستند اسمشونو عوض کنن!


دسته ی چهارم رو اما هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا به این اسم علاقه دارند؟؟! واقعا چی دراین اسم دیدند آیا؟ آخه نه اسم امام و پیغمبره، نه تو قرآن اومده، نه ترکیب ویژه ای داره! چی داره آخه؟؟ خواهشا بگید ماهم بدونیم.


خدا را شاکریم که دشمنانمان را از احمقان قرار داد! که اگه یه ذره عقل و ت داشتن، دست به چنین جنایتی نمیزدند و اینطور قبر خودشونو نمیکندن.

قطعا حاج قاسم مالِ شهادت بود و اگه میشنیدیم که به مرگی غیر از شهادت از دنیا رفته، خیلی بیش ازین دلمون میسوخت، اما باز هم دلمون به درد اومده و قلبمون سنگینه.

اما از طرفی خوشحالیم و خدا رو شکر میکنیم که تحقق یکی از وعده های خودش رو به ما نشون داد، و ما با چشم خودمون تو این عصر بی ایمانی و بی خدایی، مردی از اولیای خدا رو دیدیم، شیرینی محبتش رو چشیدیم. و برامون ثابت شد که عزت در دست خداست، و چطور به کسی که با تمام وجود، بندگیش رو بکنه، با همه توانش مجاهدت کنه، عزت میده و محبتش رو تو دل همه قرار میده

امروز به آیات الهی ایمان آوردیم که ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودّا. کسی که با تمام وجود مومن و صالح باشه، خدا محبتش رو تو دل همه قرار میده




به خودم گفتم امسال با پونصد تومن همه ی خریدامو انجام میدم. پونصد تومن! کم نیستا! و تو دلم بشکن رو مینداختم بالا

در اولین قدم، امروز همراه آبجی مریم رفتیم دنبال پارچه چادری.

مغازه ی اول که رفتیم کلمون سوت کشید، چادرا همه بالای ۳۲۰ تومن، اونم چادرایی که اصلا پسندمون نمیشد! چادرای بالای پونصد تومن هم داشت که شکرخدا ازونجایی که چادر طرحدار دوست نداریم، اصلا نگاهشم نکردیم!

بالاخره با کلی گشتن و پیدا کردنِ منصف ترین مغازه دار شهر‍! یه پارچه خریدیم ۳۰۰تومن:/ 

فعلا سه پنجمِ پولم رفته، با اغماضِ مزدِ خیاطِ چادر، میمونه به عبارتی ۲۰۰تومن!

میگم جای سراغ ندارید که مانتو و روسری و شلوار و کیف بشه پیدا کرد؛ همش رو هم ۲۰۰ تومن!



مادر، خودش میدونه که هیچکس تو دنیا، مهربونتر از خودش نسبت به بچش نیست. واسه همین دلش قرار نمیگیره که امورات بچه رو به کسی واگذار کنه! دوست هم نداره که بچه واسه رفع نیازاش به غیر از خودش پناه ببره.


خدایا!

ما تنهاییم، جز تو کسی رو نداریم.

 هیچکس اندازه ی تو، غصه ی ما رو نمیخوره. 

خوب میدونیم که به کسی غیر از خودت واگذارمون نمیکنی . خودت پناهمون بده.


کتاب خرخروی عرعرو هم پاره شد. توسط علی. اونم ساعت یک نصفه شب.

درحالی که پسرک کتاب رو آورده بود توی رختخواب تا براش بخونم، یهو به سرش زد که ببینه چطور میشه اگه این طرف صفحه رو بگیره بکشه و به اونور صفحه نزدیکش کنه!! که ناگهان برگه ی کتاب پاره شد. و علی با تعجب نگاهش کرد.

 گفتم پسرم! کتابت رو پاره نکن، خراب میشه ها!!! نگاهی به من کرد و بعد انگار که یهو یه چیزی یادش اومده باشه، زد زیر گریه!! حدود دودقیقه گریه کرد، بعد دوباره کتاب رو برداشت و صفحه ی بعدی رو پاره کرد. و صفحه ی بعدی و صفحه ی بعدی ( و من هم به دلیل انزجاری که نسبت به این کتاب داشتم اجازه دادم تا کاملا ماموریت خودشو انجام بده!!)

همه ی صفحه های کتاب که ورق ورق شد، ناگهان برای بار دوم زد زیر گریه و این بار حدود یک ربع گریه کرد! و روی صحبتِ تمام جیغهاش من بودم!!! و من نتونستم حالیش کنم که :"عزیزم! خودت پاره ش کردی! مگه من مقصرم که الان فریادش رو سر من میزنی؟! اون موقعی که بهت میگم مواظب باش پاره ش نکن، گوش نمیدی! الان که خرابش کردی اومدی سر من خالی میکنی؟!" 

نتونستم حالیش کنم و فقط سکوت کردم تا گریه و سوگواریش تموم بشه و خوابش ببره! و بهش قول دادم فردا صبح براش کتابش رو بچسبونم.

و یاد خودم افتادم.
و همه ی روزهایی که گناه کردم. خراب کردم. گند زدم. و بعد گریه ام به آسمون بلند شد و از خدا طلبکار شدم که ای خدا!!! آخه چرا؟؟؟ آخه چرا من؟؟؟ و لابد خدا از لابلای قلبم داشت میگفت آخه عزیزم! خودت کردی! خودت گند زدی! چرا الان مخاطب جیغ و فریادهات منم؟؟؟

و خدا هیچوقت نگفت.و فقط صبر کرد تا من سوگواریهام تموم بشه و فردا صبح، دوباره با بردباری و گذشت، کتابِ پاره رو برام بچسبونه!



إنهُ فکَّرَ و قَدَّر

فَقُتِل کیف قدَّر

ثمّ قُتل کیف قدَّر


او (نشست) فکر کرد و نقشه کشید!

مرگ براو باد! (خاک تو سرش) چطور هی نشست و نقشه کشید!

باز هم مرگ بر او باد! (حیف نونی که بخوره) چطور نشست و مدام نقشه کشید!


این روزها که میبینم چطور ضدانقلاب از چپ و راست داره شایعه پراکنی میکنه و تمام تلاش و همّ خودش رو برای اثبات باطل و کوبوندن و پوشوندن حق به کار میبره، یاد این آیات سوره مبارکه مدثر میفتم. یعنی به هرگونه چرت و پرت باورکردنی و باور نکردنی متوسل میشن تا حق و باطل رو با هم مخلوط کنن و به مرادشون برسن. 



یریدون لیطفئو نورالله بافواههم و الله مُتمُّ نوره و لو کره الکافرون!

خدا وقتی بخواد نوری روشن بمونه، شماها با دهانهای کثیفتون و با فوت کردن نمیتونید خاموشش کنید. و حرکت نهضت اسلامی، همون نور الهیه که خاموش شدنی نیست.




نمی دونم چرا ما آدمای این دوره، از نصیحت شنیدن خوشمون نمیاد. 

یعنی کلا از موعظه و پند و اندرز فراری هستیم. 

درحالی که خداوند به پیامبرش دستور میده که "و ذکِّر، فإنَّ الذکری تنفع المومنین" " موعظه کن که موعظه به مومنان سود می رساند." 


اصلا قدیما میرفتن پیش آدمای خوب، میگفتن ما رو موعظه کنید. 


یا خود مولای متقیان، به یکی از صحابه شون میفرمایند که منو موعظه کن!! چون در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست. جل الخالق!


حالا اینکه انقدر از زیر بار موعظه شنیدن در میریم، یا معنیش اینه که آثار موعظه رو نمیدونیم، یا اینکه خدایی نکرده اصلا مومن نیستیم که بخواد بهمون سود برسونه!


و البته حالت سومی هم داره و اون اینه که موعظه گوینده خودش چندان مصرّ به عمل به گفته ش نیست. (برخلاف پیامبر عزیزمون که خودش پیشقدم اول بود) که در این صورت هم مولای متقیان میفرمایند که ننگر که گوینده کیست. بنگر گفتارش چیست.

درهر صورت هیچ راه گریزی از موعظه شنیدن وجود نداره. حالا برای تمرین، هرکدومتون به من یه موعظه برسونید. از همین میز اول شروع کنید. یاعلی


بعضی از این نویسنده های کتاب کودک واقعا در انتخاب موضوع، بی سلیقه اند. 


تازگی یه نفر یه کتاب هدیه داده به علی، که نویسنده داستان یه خرِ بنفش رو روایت می کنه.(من اسمش رو گذاشتم خرخرو!) 


انقدر کتاب سخیفه، که علیِ من که عاشق کتاب و شعره، و یکی از لذت بخش ترین تفریحاتش اینه که من براش کتاب بخونم، اصلا محلِ خر هم به این کتاب نمیذاره :|


داستان اینجوریه که این خرخرو خیلی سروصدا میکنه، مدام در حال آواز خوندنه (به عبارت اُخری عر زدن).

هی همه ی حیوانات مزرعه بهش میگن خرخرو! انقد عرعر نکن! خرخرو میگه میخوام عرعر کنم!

گاوه میاد میگه خرخرو عرعر نکن! خرخرو باز میگه میخوام عرعر کنم!

اسبه میگه.

لاکپشته میگه.


خلاصه خرخرو هی عرعر میکنه و یه جایی دیگه میبینه به واسطه ی عرعرهاش خیلی تنها و بی دوست شده، تصمیم میگیره دیگه عرعر نکنه و خرِ خوبی باشه :| و سپس همه ی حیوانات مزرعه باهاش رفیق میشن :|


یعنی خیلی نرم و زیرپوستی میخاد به بچه بفهمونه آهای یابو! وقتی ننه بابات بهت میگن انقد عرعر نکن، گوش بده به حرف!  هیچکس بچه ی عرعرو دوست نداره :| 


حالا اینکه چرا این کتاب رو به بچه ی ساکت و بی صدای ما هدیه دادن یه بحث جداست!!! (اونی که نیاز به کتابه داشته بچه ی خودشون بوده که اصلا اهل گوش کردنِ موعظه نیست!!)  ولی واقعا جور دیگه ای یعنی نمیشد بچه رو به مفهوم رابطه ی مستقیم سکوت و دوستیابی رسوند؟؟! حتما باید از عرعرِ خر مایه گذاشت!؟




همینطور که کارتن کتابا رو به سختی جابجا میکنه، زیر لب غرولند میکنه:آخه کی تو خونه ی مستاجری اینقدر کتاب میاره؟ اصلا به چه دردی میخوره اینهمه کتاب؟»
مثل پیر باهاش کل کل میکنم: حالا اینهمه چیزمیز اشکال نداره تو خونه مستاجری، فقط یه کارتن کتاب زیادیه؟!»
باز یکی اون میگه یکی من. مث پیرزن پیرمردا!
تازه خبر نداره که دوسه تا کارتنِ همینجوری هم خونه ی پدری دارم که وقتی اون خونه فروش بره، مجبورم نصف کتابا رو بیارم خونه و نصف دیگه ش رو با اکراه ببخشم به کتابخونه ها‌.

پیرمرد باز با ناله میگه: کی این دوره زمونه کتاب میخونه آخه؟!

فک کنم دیگه داره سربسرم می‌ذاره، شایدم فکر میکنه من تریپِ روشنفکری برداشتم بخاطر کتابا!
تقصیری نداره، نمیدونه که حتی حضورِ فیزیکیِ کتاب چقدر حال منو خوب میکنه، البته چرا میدونه، خودش هروقت حالم خیلی گرفته ست، یا وقتی خیلی ازش دلخورم، میبردم کتابفروشی و ولم میکنه قاطیِ قفسه ها، و خودش میدوه دنبال شیطنتای علی میدونه که وررفتن با این کتابا منو تبدیل به یه آدم دیگه میکنه. یه آدم پرانرژی که میتونه یه کوه رو از جاش بکنه!

فک میکنم علی هم این ویژگیِ کتاب دوستیش رو از خودم داره، انقدر عاشق کتابه که شبا تا کتاب نی نی عسلی رو براش نخونم و بغلش نکنه و نذاره زیر سرش، خوابش نمیبره!

یاد بچگیای خودم میفتم، وقتی داداش علی آقا برام از تهران کتاب می آورد، و من چشمام از شدت ذوق برق میزد! الان همون برق رو تو چشمای علی میبینم.
خدا کنه آخر عاقبت این کتاب دوستی بخیر بگذره



فاطی که رتبه ی یک ارشد رو آورد، هیچکس باورش نمیشد، حتی خودش! با اون داستانهایی که موقع کنکورش داشت، با اون اختلافات عمیقی که با نامزدش داشت وآخر سرم به طلاق ختم شد!

فاطی هم اتاقیمون بود، لر بود. اندازه ی ماها بچه مثبت و بسیجی و این تیپی نبود، ولی دختر پایه و بامرام و خوش اخلاقی بود. خیلی با ماها حال میکرد.(ما رو اینجوری نبینید که تیپ میزنیم و قیافه میگیریم! ما دوران دانشجوییمون همش در حال خندیدن و خندادن بودیم!)

فاطی رو میگفتم.البته آخریا خیلی درس میخوندها، از کله سحر میرفت سالن مطالعه و پاسی از شب که میگذشت، چشم بسته میومد تو اتاق و از همون دم در لامپ رو خاموش میکرد که نکنه خوابش بپره! بهش میگفتم فاطی آخرش تو یه بار از پله های این تخت میفتی و سقط میشی! که خدا رو شکر نشد!

رتبه ش که اومد، مث توپ تو دانشگاه صدا کرد! واقعا بهش افتخار میکردیم.همه جا حرف از رتبه یک هم اتاقی ما بود!

سریع از یه موسسه آموزشی بهش زنگ زدن (انصاف گاج نبود ها)

گفتن یکی به ما گفته شما از کتابهای ما استفاده کردین. فاطی یه کم چشماشو مالوند و نگاهی به اطرافش کرد، و وقتی از خواب بیدارشد گفت بله بله! اتفاقا کتاب شما رو هم خوندم.

و این شد که دعوتش کردن بره تهران

من و افسانه مث رقیب و عتید هی انور و اونور گوشش میخوندیم که فاطی! تو مطمئنی که این کتاب رو خوندی؟ میگفت آره، اتفاقا فلانی برام همین کتاب رو آورد، یه دور هم تستای این کتاب رو خوندم! هی گفتیم فاطی! مطمئنی؟ نری دروغ بگی! (من و افسانه اون موقع خیلی بچه مثبت بودیم، مخصوصا افسانه دیگه شورشو درآورده بود، همه چیز رو از دید فقهی بررسی میکرد!)

فاطی دید خیلی داریم وزوز میکنیم خیلی در لفافه گفت چشتون درآد و رفت تهران. (انصافا کتابه رو خونده بود، ولی کتاب دسته اولش نبود، آخر سر یه نگاه رو تستا انداخته بود، خیلی گذرا!)

بردنش تو یه هتل لوکس! (که خودش میگفت منوبار داشته، میگفتیم چی چی بار؟؟ میگفت مرض! ندیدبدیدا !)

یه لپتاپ توپ هم بهش هدیه دادن

فیلمش رو هم ضبط کردن، ازینا که میگن من فاطی هستم، رتبه یک آبیاری گیاهان دریایی! کتابهای خر سفید» خیلی به من کمک کرد تو رتبه آوردنم!

و هی تلویزیون نشونش داد و ما هی به خانواده گفتیم ایناهاش! فاطیه! هم اتاقی من!

 

اینکه کتابهای خرسفید چقد واقعا به فاطی کمک کرده بود مهم نیست. این داستان رو تعریف کردم که گول تبلیغات تلویزیون رو نخوریم. اینا کلی پول خرج میکنن تا رتبه اولا بیان فقط بگن ما این کتاب رو تو ویترین کتابفروشی دیدیم!

اگه نگیم نود و نه درصد تبلیغات دروغه، قطعا میتونیم بگیم آمیخته به دروغه.

هوشیار باشیم لدفن

 


وضعیت شهرمون خیلی خوب نیست و بخاطر همین خانوادگی دچار وسواس شدیم.


مامان که قبل از کرونا هم وسواس داشت، الان دیگه کن فی شده!


منم انقد دستامو با مایع شستم که اثر انگشتمو از دست داده م! گوشیم دیگه لمس انگشتامو نمیشناسه! هروقت کسی زنگ میزنه باید پنج شش تا فحش کله ی پدر بهش بدم تا تماس رو وصل کنه!


حضرت آقا هم که یه مایع خریده برا محل کارش، ازبس دستاشو شسته، رنگ دستش سه چهار درجه روشن تر شده! الان قشنگ میتونه خودشو جای مامان بزی جا بزنه بره شنگول و منگول رو بخوره!


علی هم بچم همش درحال تعجبه! میگه آخه این کرونا چیه که اینا انقد دستای منو میشورن؟!


پ.ن۱: یه مایع دستشویی خریدیم، بوی ادکلنای قدیمی رو میده، وقتی دستاتو میشوری، فک میکنی الان سال هفتاد و پنجه، رفتی عروسی، نشستی تو تالار داری خیار میلمبونی، پنج شش نفرم اون وسط از شدت رقص به خودزنی افتادن، شماعی زاده هم دلش بشدت هوس رطب کرده! یه همچین دل مشنگی داربم این روزا!


بچه تر که بودم، فکر میکردم اگه بزرگ بشم، باید تو حیطه ی دلبخواهی ها و علاقه مندی هام فعالیت کنم؛ 

مثلا مثل این سوسولا یه گالری نقاشی بزنم، و بعد نصف روز بمونم تو گالری و به هنرجوهام آموزش بدم، و سوالات چرت بازدیدکنندگان رو، درمورد خلقِ آخرین شاااهکارِ هنریم پاسخگو باشم! 

و نصفه ی دیگه ی روز رو هم توی پاساژ، درحال ست کردن رنگ ساق دست با گیره ی روسریم باشم، یا توی خونه در حال زدن ماسک هلو و خیار به صورتم دیده بشم، و یا تو کافه ای که تو سکانس آخر در اونجا با حضرت آقا آشنا میشم، قهوه ی ترک بنوشم، سیگار بکشم (نه،ببخشید سیگار دیگه تو رویاهام نبود!) و جدیدترین کتابِ امیرخانی رو برای بار دهم تورق کنم!


 فارغ التحصیل که شدم، گفتم حالا بخاطر یه مشت دلار یه مدت تو حیطه ی غیرعلاقه مندیم کار میکنم، اوضاع که بهتر شد میرم دنبال علاقه هام!


اما الان، اگه من و حضرت آقا صبح تا شبم در حیطه ی غیر دلبخواهمون بدوییم (شما بخونید آهو_دو بزنیم!) و کار کنیم و پول جمع کنیم و حتی خیال خام علاقه هامونم در سر نپرورونیم، و علی هم همپای ما بدوئه و بچم از همه ی چوب شورها و پفیلاهای مورد علاقه ش بگذره، بازم نمیتونیم  حتی رویای خونه دار شدن در پنج سال آینده رو در سر بپرورونیم!


یعنی خدا لعنتت کنه پرزیدنت!! (بیش باد)



سلام، زیارتم قبول

و همچنین زیارت همه دوستانی که رفتند پابوسی آقا، قبول

فرصت نشد بیام و حلالیت بطلبم و بگم داریم میریم.

ولی فرصت شد که بریم

و برخلاف بعضیا که میگفتن نرو. سخته.پسرت شیطونه.اذیت میشی. مریض میشه. و هزاران انقلت دیگه، ولی ما رفتیم و خودمونو سپردیم به خدای حسین علیه السلام

نمیگم اذیت نشدیم، گرم بود، خستگی بود، شلوغی بود، ولی فدای امام حسین بشم. همه کارا رو خودش راست و ریست کرد. همه جا کارمون پیش رفت، جایی در نموندیم.

علی ای حال، با کوهی از تجربه، به هیچ وجه پشیمون نیستم از رفتنم و قطعا ان شالله سال دیگه هم تلاش میکنم برای رفتن

جای همه ی دوستان حقیقی و مجازی زیارت کردم. 

بزودی ان شالله میام و گوشه هایی از خاطرات مارکوپلو رو تعریف میکنم.فعلا بشدت خسته ام و خوابم میاد

یاعلی مدد


إنهُ فکَّرَ و قَدَّر

فَقُتِل کیف قدَّر

ثمّ قُتل کیف قدَّر


او (نشست) فکر کرد و نقشه کشید!

مرگ براو باد! (خاک تو سرش) چطور هی نشست و نقشه کشید!

باز هم مرگ بر او باد! (حیف نونی که بخوره) چطور نشست و مدام نقشه کشید!


این روزها که میبینم چطور ضدانقلاب از چپ و راست داره شایعه پراکنی میکنه و تمام تلاش و همّ خودش رو برای اثبات باطل و کوبوندن و پوشوندن حق به کار میبره، یاد این آیات سوره مبارکه مدثر میفتم. یعنی به هرگونه چرت و پرت باورکردنی و باور نکردنی متوسل میشن تا حق و باطل رو با هم مخلوط کنن و به مرادشون برسن. 



یریدون لیطفئو نورالله بافواههم و الله مُتمُّ نوره و لو کره المشر!

خدا وقتی بخواد نوری روشن بمونه، شماها با دهانهای کثیفتون و با فوت کردن نمیتونید خاموشش کنید. و حرکت نهضت اسلامی، همون نور الهیه که خاموش شدنی نیست.




صبح از خواب پاشدم و طبق معمول ایتا رو باز کردم.

از گروه رفیقام آخرین پیامی که اومده بود این بود: "منم میام" 

به خودم گفتم باز این ددری ها یه جا قرار گذاشتن برن خوش بگذرونن. ببینم کجاس منم برم یه کم از این حال و هوای فسردگی پاییز بیام بیرون

پیاما رو رفتم بالا، تا به اولین پیام رسیدم:

"بچه ها! شوهر مرضیه سادات تصادف کرده. براش دعا کنید." 

چندتا پیام اومدم پایین تر: 

"انا لله و انا الیه راجعون. بچه ها شوهر مرضیه سادات فوت شده. برای تسلی دل خودش و بچه هاش دعا کنید"


خشک شدم. باورم نمیشد.

صدای خنده های شلیکی مرضیه سادات توی سرم پیچید. صدای "آقایی" گفتنهاش وقتی پشت چشماش رو نازک میکرد و صداش رو طناز و میگفت: امروز آقااایی میاد دنبالم! وقتی با من کل مینداخت و بهم میگفت من سید دوشرفه م، تو باید احتراممو بگیری!» یاد خنده هامون. وقتایی که بغض میکرد و میگفت تو رو خدا برگرد کلاس، بدون تو کلاس شور نداره. 

همه ی عمر رفاقتمون یه لحظه اومد جلو چشمم.


تا چند دقیقه که فقط شوکه بودم. کم کم رفتم تو فاز غصه. اینکه چطور دوتا بچه رو باید به چنگ و دندون بگیره و بدون مرد بزرگشون کنه. مخصوصا که دخترش هشت سالشه و دقیقا سن خودمه وقتی بابام رو از دست دادم. 


تا آخر شب داشتم غصه میخوردم براش. 

شب که شد دیدم چقدر امروز غصه ی مرضیه سادات رو خوردم. در حالی که اونی که مستحق غصه خوردنه شوهرشه که دیگه دفتر عمرش بسته شده و زمانی نداره برای جبران. 

ما آدما به جای اینکه از مردن آدما درس بگیریم و خودمون رو جای متوفی بذاریم، خودمون رو جای بازماندگان میذاریم و مرده ی بیچاره رو به کل فراموش میکنیم. 


اصلا به نظر من مرده ها مظلوم ترین موجودات عالمن!



وجودِ بابرکت یعنی وجودِ تو.
که هم با زنده بودنت به زندگی ها حیات بخشیدی، و هم با رفتنت قلبها رو بیدار کردی. 

مرد باغیرت!

رفتنت شونه های خواب زده مون رو ت داد و اشکی شد که ریخت تو چشمای بهت زده مون. مردی رو دیدیم که محکم ایستاده وسط هجوم طوفان درحالی که خنده روی لب داره و خم به ابرو نمیاره! 

رفتنت تمون داد. مرد باغیرت!


پ.ن1: هنوزم کسی مونده تو این مملکت که بگه "آمریکا دشمن نیست"؟؟!!

پ.ن2: حاج قاسم مصداق واقعیِ آیه ی "اشداءُ علی الکفار، رحماءُ بینهم" بود. این همه رحمت و عطوفت در کنار اونهمه هیبت و عظمت و صلابت در مقابل دشمن، فقط از یه سربازِ مکتب قرآن برمیاد.



دوستم مینا، تعریف میکرد، میگفت:

یه روز مادربزرگم مریض میشه، از قضا اون روز پنجشنبه بوده و دکتر متخصص پیدا نمیکنه.

ناچارا میره اورژانس و پیش یه دکتر عمومی، میگه: آقای دکتر حالم خیلی بده، حالا شما یه چیزی همینجوری بنویس بهتر بشم تا شنبه برم پیش یه دکتر درست و حسابی!!! :))


میگن منشیه از خنده ترکیده پاشیده رو میز، دکتره هم خودشو با دستگاه فشار سنج از سقف حلق آویز کرده میگه من پنکه سقفی ام!



پ.ن1: بخندید دیگه! :)) 

پ.ن2: احساس میکنم این چندوقته وبلاگم خیلی فاز غم برداشته، گفتم قضیه مادربزرگ مینا رو بگم یه کم شادروان بشید! 

پ.ن3: من هروقت به مینا فکر میکنم خنده م میگیره، آخه خودشم مث مادربزرگش شوته!


تصمیم دارم روی قضاوت نکردن زوم کنم.

تو چندروز گذشته چندتا قضاوت سطحی کردم که خیلی از خودم دلم گرفت. 

چرا اینقدر زود راجع به آدمها فکر میکنم؟ چرا اینقدر بی صبرانه در مورد کارهاشون نظر میدم، زبانی یا قلبی فرقی نمیکنه.خدایا منو ببخش


افسار ذهنم از دستم در رفته

 باید تسمه ی دهنه ی ذهنم رو محکم بگیرم، و قبل از هر ظن و گمانی به خودم نهیب بزنم شاید داری ندونسته قضاوت میکنی، شاید اینجورم نباشه، شاید داری از ظن و گمانت پیروی میکنی، شاید اگه تو هم تو اون موقعیت بودی همین کار رو میکردی شاید .



خواهرشوهرِ گرامی مدتیه که بطور جدی، وارد فضای توییتر شده و داره برای مجموعه ی انقلابیشون، عضو جمع میکنه، یه مدت زوم کرد رو ما و به انحاء مختلف خواست من و حضرت آقا رو هم جذب کنه، آنقدر گفت و واگفت و اثر ندید، که دیگه از ما خسته و ملول و ناامید گشت و الان از روی مخِ ما دوتا، شیفت داده رو مخ عروس خاله بتول! 


کاملا قبول دارم که الان جنگ، جنگ رسانه س.

که میدون مبارزه، از خاکریز تبدیل شده به توییتر و اینستاگرام.

و همچنین قبول دارم که برای دفاع کردن تو زمینه های فرهنگی، نیاز هست به کار، به جهاد.


اما یه چیز برام حل نمیشه و بخاطرش نمیتونم پا توی این میدون بذارم، اونم اینکه برای فعالیتِ موثر در فضای مجازی، خیلی باید وقت گذاشت، یعنی باید از وقتی که برای رسیدگی به کارهای خونه و بچه و همسر میذاری، بزنی، باید از فرصتِ رشدِ خودت کم بذاری تا بتونی کار کنی! بتونی آنقدر فالوور جمع کنی که زحماتت به هدر نره، تا نوشته هات یه ثمره قابل توجهی بده! 

 من برام حل نمیشه که علی بیاد بچسبه به من و به هشتاد روش سامورایی متوسل بشه تا من سرم رو از تو گوشی در بیارم و بهش توجه کنم، و دست آخر یا اعصاب خودم خرد بشه یا اعصاب بچه! یا اینکه کار مکرر با گوشی، روی ذهن بچه اثر منفی بذاره.

 یا همسرم از سرکار بیاد، و غذای من هنوز آماده نباشه، چرا که از صبح تا ظهر داشتم روی هشتگ بلد_نیستم کار میکردم! هی هرچی بلدم و بلد نیستم میبینم، بازتوییت کنم انقد که چشام کور بشه و ازون پس هشتگ بزنم عصای _سفید!

نمیتونم بپذیرم که این وظیفه ی الانِ من باشه، و همچنین وظیفه ی الانِ اکثر مادرانِ اطرافم، چرا که می‌شنوم گلایه های فرزندان و همسرانشان رو.

ولی نمی‌دونم نسخه ی اصلی چیه!

اگه ماها افسران این جنگ هستیم، پس میدون مبارزمون دقیقا کجا میشه؟



شاید اسباب کشی هم یه جور مرگ باشه. انتقال از خونه ای به خونه ی دیگه. از جهانی به جهان دیگه.

درسته که سکرات موت سخته، ولی به رفتن به یه جای بهتر می ارزه! (البته اگه بریم جای بهتر)



پ‌ن۱: از شب آرزوها، فقط خرس کشیِ یه سری رختخواب و سماور و دستگاه سبزی خرد کن و سطل زباله به ما رسید! نه روزه ای، نه نمازی، نه ذکری، نه دعایی. اینم از رجبی که آرزوشو میکردم! :(

پ‌ن۲: سه شبه که بی خانمانیم. شبی خونه ی داداش کارفرما پلاسیم، شبی خونه ی آبجی زهرا. و  این منم که هرشب، باید با هفت تیر و دوشکا علیِ بدبخواب شده رو بخوابونم، بچه ست دیگه، تشک خودشو میخواد.
 امیدواریم فردا فرشامون از قالیشویی بیاد و ازین مزاحمتای ناگزیری که برای بقیه ایجاد کردیم رها بشیم.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

پیشرفت در سایه گام دوم انقلاب یادگاری 95 ثبت طراحی ویلا فرمالین همه چی هست آلفا 3